
آخرین بازمانده ی کارگاه،
برداشته شد !
آخرین زنگ تفریح دوم دبیرستان، پنجره ها باز شدن !!
تو ادامه مطلب توضیح!!
۳ مرداد ۸۸
آرشیو کارگاه جز چند تا پست آخر برگشت. تمام اسمایلیا فیلتر شده بود که مجبور شدم از اول درستشون کنم.
امیدوارم مشکلی پیش نیاد
کامنتا بسته ! و در واقع امکان درج نظر جدید وجود ندارد ! (به جز این پست)
نوشته ی رمزدار !
این نوشته بعد از کارگاه است و برای اولین بار در وبلاگ نمایش داده میشود ![]()
۷ شهریورماه ۸۸
روز مونده به کارگاه
مرضیه:
مرده شور شوق کارگاهیتونو..کجایین خانومایی که وقتی میگفتیم کارگاه نمیخوایم،کارگاه نمیدیم میگفتین نه کمک میکنیم بیشتر کار میکنیم ما میتونیم..
قرار بود من اینارو از طرف خودم بگم و بقیشو فاطمه بنویسه ولی فاطمه الآن مجبور شد بره..
الآن سایت یه سری آدم هست که بعضیا دارن رو پروژه کار میکنن و مصدقم داره پوسترارو درست میکنه و افسونم داره فرزگاه میخونه..تو حیاطم سه چهار نفر آدم هستن که دارن با دستای یخ زده کامواهارو از تو آب[وتقریبا ]گل(اینجا تگرگ اومد) بیرون میکشن و گره هاشونو وا میکنن..
آره خب اینجا اتفاقای جالبی هم افتاد ولی بهتره اونارو خود فاطمه بیاد بنویسه..مرسی از همتون که امروز به خواهش بهارانی که الآن چشم و دماغش داره عین شیلنگ آب میاد گوش کردین..
کاش اینارو درست و غلط و خوب و بد فاطمه ویرایش نکنه..ایندفعه دیگه نمیام که از هیچکس واسه هیچی عذرخواهی کنم چون ایندفعه دوس دارم به شوق کارگاهیتون بر بخوره نه واسه اینکه یهو متحول شین و این مزخرفات..واسه اینکه به همه شوق و شعور من یکی برخورده..
ساعت ۱۰ و بیست و چار دیقه:
من هنوز این بالا که مرضیه نوشته رو نخوندم. در نتیجه ممکنه یه چیزایی تکراری باشه.
اول اینکه من نمیفمم چی می گم. در حالیکه هنوز نوک دماغم یخه
خیلی لحظه ها بود که اون صحنه ی توی آمفی میومد جلوی چشمم که ما گریه می کردیم و اولا و سومایی که اونجا بودن با چه انرژی ای میگفتن ناراحت نباشین ما کمکتون میکنیم. همه با هم تا هر وخ که بخواین میمونیمو تمومش می کنیم..
و امشب ما تو سرما میلرزیدیم و شعر می خوندیم و کامواهای خیس باز میکردیم و همچنان میلرزیدیم و میلرزدیم و میلرزیدیمو نگاه آسمون می کردیم و از تگرگی که میومد شوکه می شدیم و ... فقط خودمون بودیم..
متشکرم !
من هنوز شوکه ی نزدیکیشم..
صب با فرناز و ملیکا و زهرا سیم بکسل آخرو بستیم (روز قبلش ستاره ملیکا زهرا تا ساعت 8 و نیم سه طرفو بسته بودن). از اونطرف بهاران خودشو کشت با این DNA ِ کوفتی!! آخر آخرش در حالیکه من میگفتم تورووووووووووخدا بیخیالش شیم به این نتیجه رسیدیم که یه نردبون بشه به طرف بالای حلقه ی بسکت، بعد آدم سیمیا ازش برن بالا اونجا حلقه بزنن 
از اونطرفم که فلور پردیس هانیه کیانا داشتن رو زمین نقاشی میکردن دنبال قلم مو بودن. که خانوم آریافر رفتن هم قلم مو گرفتن هم سیم واسه آدم سیمیا.
همچین که بستن سیم بکسلا تموم شد و داشتیم آماده میشدیم که کامواهارو بزنیم بارون شروع شد. حالا اون هیچی دیدیم کم کم داره برف میشه!!
انقدر ارتفاع سیم بکسلا بالا رفته بود فمیدیم باید رو سقف نردبون گنده هه که خیلیم لقه سر پا وایسیم تا بتونیم ببندیمش. اول دیدیم میترسیم تا اینکه شقایق (سوم) اومد و چند تارو علامت زد. بعد مهدخت.. (!! جیغ و خانوم منظم
). که خانوم علیشاهی اومدن و برای تست کامواها از نردبون رفتن بالا و دیدن که چقد خطرناکه!! حالا خانوم علیشاهی و خانوم آریافر با هم میگفتن کار خوبی نیست باز کردن دوباره ی کامواها و بستن به سیم بکسل و همینطوریش خیلی سقف هنریه. شما دارین با ذره بین میبینین و اینا. مام حرص می خوردیم که این خیلی با اون چیزی که شب جمعه و قبل بارون شده بود فرق داره و زحمات دو هفته ای مارو نشون نمیده. همه هم مث خانوم آریافر با این دید به قضیه نگاه نمیکنن. بعد خانوم علیشاهی گفتن خطرناکه و درنتیجه من نمیتونم اجازه بدم برین بالا.
که بحث شروع شد.. میگفتیم تک تک این کامواها رو ما رو این نردبون رفتیم و بستیم. در حالیکه خانوم علیشاهی میگفتن اگه من بودم نمیذاشتم. خانوم عفافم رد میشدن متوجه ماجرا شدن و ما کاملا نا امید..
تا اینکه توی کارگاه هنر جلسه برگزار شد و قرار شد سیم بکسلا دوباره بیان پایین (یه بار دیگه) خانوم علیشاهی گفتن حدود 40 پنجاه نفر برای کمک نیاز داریم. (بهاران 2 بار یه متن طولانی رو به صورت بداهه پیج کرد)
خلاصه زنگ که خورد و بچه ها رفتن خونه شروع کردیم. طنابا که میومد پایین ... وای خدای من ![]()
تمام تا ساعت چند شب موندنای مائم باش میومد..
سررررما - نردبون - ارتفاع - آیه الکرسی ...
برعکس ِ بالا بردنش، این یکی زیادم صحنه ی فوق العاده ای نشده بود میدونین ![]()
بعد شروع کردیم دونه دونه گره کامواها رو وا کردن (یادم میومد آخرین گره هایی که زده بودیمو با تمام توان کور کرده بودیم
)
تازه میخواین شما نخونین که کامواها رو سیم بکسل سر میخورد!! :(( آخی الهی بمیرم چقد بدبختی کشیدیم ![]()
می خواستیم آهنگ بذاریم دیدیم کمد خانوم مسعود بسته س. کارگاه هنرم کامپیوترش کیس نداره. آخرش با یه ترفندی با موبایل خانوم علیشاهی و اسپیکرای کارگاه هنر موفق شدیم. کلا خوب بود. کسائیم که مونده بودن واسه کمک واقعا خوب بودن.
در ضمن من فقط دارم از زیباسازی میگم. شما سایتو آزمایشگاهارو خودتون تصور کنین. خیلیا در تمام مدت اونجاها مشغول بودن و اونجاهائم جو خودشونو داشتن.
راستییییییییی (
) دنیا (یکی از اولا) صب زود لباس بافته شده ی لوگو رو اورد و هنوز زنگ اول تموم نشده بچه ها به لوگو دوختنش. ولی خبر از پلاستیک ویترایا ندارین.. که همون خبر نداشته باشین خوب نیس ![]()
خلاصه... هی بهمون زنگ میزدن یا اس ام اس میدادن که الان اینجا داره برف میاد. اونجا نیومده؟؟ هی ما میدیدیم خبری نیس ولی خودمونو آماده میکردیم. که وقتی رعدو زد..
من فقط دیدم تگرگاش اونقد قوی و خشکن که مثل یونولیت روی زمینو پر کردن و پلاستیک ویترایا -که روی پروژه ی فلور اینا بود- خیلی بامزه شده ![]()
به شخصه تو عمرم همچین تگرگی ندیده بودم. کاش میشد ثبت کرد چطوری نشستن ِ دونه های تگرگ روی زمین و پر شدن حیاطو...
کامواها .. ببین خب من چشام میسوزه.
خیلی زیاد این جمله رو شنیدم که کاش بریم یه جایی که فقط کاموا نباشه!! به شدت توی هم گره خورده بودن و بعد ازینکه به سیم بوکسول طرف آبنما بستیمشون اومدیم دونه دونه سرشونو از رو طناب رو به در حیاط پیدا کردیم و جمع کردیم که خودش مصیبتی بود و گره خوردنا و ... وای کاموا!!!!
بعد که برف اومد (کلا دو بار بعد از ظهر برف اومد که یه بارش همون تگرگه شد) زمین خییییییییس شده بود کامواها پر آب و ... یه وضع افففففففففففففففففتضاحی. همه هم توی هم گره خورده بودن و اگه یکی در اون لحظه وارد مدرسه میشد یه عده آدم میدید که همه شون بالای سر یه گوله کاموای بهم گره خورده جمع شدن و هر کی داره سعی می کنه کاموای خودشو دراره در صورتیکه دست هرکی تو اون یکی گره میخوره ![]()
بعد هوا تاریک شد... چراغ قوه ی سونی اریکسونا ... مرضیه رفت چیپس و پفک و ماست موسیر خرید و در حالیکه داشتیم میمردیم همه رفتیم پیلوت کنار بخاری خوردیم اونم با چه وضعی (افسون :)) )
نگار می گف بیاین به عنوان پروژه یه موجودی بسازیم که 60 بار کامواهارو به این صوت باز و بسته کنه
حمیدیا می گف سر کارگا از مارک این کاموائه تبلیغ کنیم 40 بار بش آب بخوره کشیده بشه سابیده بشه هیچیش نمیشه.. :))
و این بود آنچه شد ![]()
پ.ن.
- آخرش با مرضیه اومدیم سایت که اینارو بنویسیم بعد بچه های کامپیوتر ساندویچ سوسیس خوشمزه داشتن به مام دادن. آقای نصرتیم یه ذره از ساندویچشو داد
اونوخ مرضیه دلش نیومد رفتیم پایین به هر کی یه گاز دادیم 
- از مدرسه که اومدم بیرون خوبی و ملیکا و حمیدیا داشتن به وا کردن کامواها ادامه می دادن. واقعا یکی از سخت ترین قسمتا همین بود بچه ها. حتی اگه رد میشدینو میدیدینم اعصابتون خورد میشد.
ولی آفرین چه صحنه هاییو که تحمل نکردیم
همچین که من سوار ماشین شدم برف ِ خدا شروع شد!! :( .. اونم چه برفی. همه جا سفید شده الآن...
- کامواهارو نذاشتیم رو زمین اصن. بردیم بالای آبنما یا روی صندلی ولی به قول خوبی همه ش و همه ش به خداس و اینکه لطف کنه ...
- رهبر خونین جاویدان، تا ابد ... . تازه خانوم علیشاهی شعر جدید راهنمائیرم یادمون داد.
- اه یه چیزیو از وسط متن پاک کردم که این پایین پیست کنم اونوخ الآن نیس. یادمم نمیاد.
- زنگ تفریح ِ دوم، سوما واسه سالنامه رو آبنما عکس گرفتن و بعدش حلقه زدیم. خانوم علیشاهی اومدن گفتن دوما برین حلقه ی وسط و به سوما بگین برن حلقه های دورتون چون کارگاه شماس
انقد خوب بود
- امروز هیشکدوم از بچه های ما نرفتن سر کلاس. اونوخ هم فیزیک داشتیم هم شیمی
خانوم بحرینی عصبانی شده گفته به موقعش حالتونو می گیرم 201 ایا ![]()
- خدایا بس نیس ؟ ![]()
سلام!!
امروز کلی از مدارس کارت دعوتشون مونده بودو نگار صبح دیر اومده بود و اونا رو داد.
۳تاشونم یه فارغ التحصیل برد که دستش درد نکنه!!
برگه های سمینارا کامل پخش و تقریبا جمع شده فقط باید اولویت بندی کنیم و...(به یاد کارسوقهای راهنمایی باشید!!)
در مورد رسم با مدرسه کلی حرف زدیم و بابای فرناز جواب دادن و در نهایت با پول مدرسه سیم بکسل خریدیم و الان سه ضلع رو وصل کردیم.
در کل الان ۳ روز مونده و لوگو باید رنگ بشه و لباس تنش بشه!!
کامواها باز شن و به سیم وصل بشن.
کارتها چاپ بریده و مسوول مربوطه(موجود نیست!!)پخش کنه!!
داوری آب و کامپیوتر مونده و حتما زودتر بروشورها و پلاتها جمع بشن!!!!!
و مقدار خیلی خیلی خیلی زیادی آدم سیمی میخوایم و با وجود این همه کار امروز کلا ۵ نفر بودیم!!!
میشه خواهش کنم بمونین؟؟؟ فقط ۱ کارگاه داریم و فکر نمیکنم کلاس ادبیات و یا حتی فیزیک بیارزه بهش!!
واقعا میخوام ازتون که این سه روز رو باشید!!!
مرسی.
ملیکا
۱۱ روز مونده به کارگاه
بیچاره شدیم! بارون! *
شدییییییییییییییده ! ...
* sms ساعت ۵ و نیم ملیکا که به شخصه با دیدنش ۷ متر از جا پریدم.
(از مدرسه که برگشتم ادامه ی این آپ اضافه خواهد شد - احتمالا )
ملیکا می نویسد:
صبح كه اومديم كه صحنه خرابي لوگو بودو ول شدن رسم. يه سري آدم اب كامواهاي لوگو رو گرفتن و خيلي ديديم بهتره.
ايده پلاستيك رد شد به دلايلي بسيار و ديديم كه اگه سفت ببنديم مشكلي پيش نمياد احتمالا.
و قرار هم شد كه لباس لوگو رو ببافيم كه يكي از اولا زحمتشو ميكشه !!
. اما...در بحبوحه ای که گمان میکردیم مشکل اصلی لباس لوگوست...
زنگ دوم بودو سر شيمي كه بعد امتحان رفتم پايين ليست پروژه هارو با خانوم عفاف چك كنم براي داروري..تا در باز شد پونه بود كه برگشت و گفت مليكا؟؟ نميخوايم كاري كنيم؟ و من از همه جا بي خبر"سر چي؟ سمينارا؟؟"
و تازه با ورود خانوم يوسفي متوجه وخامت اوضاع شدم.
تاريخ كارگاه عوض ميشود!!
خانوم عفاف نشستن و با آرامش بينهايت هميشگي شون گفتن كه يه بخشنامه اومده كه همه مدارس برنامه دهه فجرشونو اعلام كنن و ما بايد كارگاه رو بياريم توي دهه فجر و بعدش هيچ مسوولي نمياد بازديد چون يك عالمه سمينار و مراسم هست....و امسال سرنوشت سازه!!ما بايد خودمونو نشون بديم تا سمپاد پا برجا بمونهو...
اينكه روز بازديد عمومي ميفته آخرو با جديد بودن اين روش توجيه كردن.
اخختتاميه رو با اميد دادن كه بعد سمينارا تا 9 بمونين.
نيومدن مسوولين رو با برنامه ريزي براي دعوت در روزهاي مدارس .
و خلاصه ما گفتيم و خانوم عفاف هم در نهايت گفتند كه همينه!!
به من هم پيشنهاد شد مقداري غذا بخورم و راحت باشم و بخندم و...چون راهي نيست!!
از دفتر كه اومدم بيرون جماعتي آدم كه كار پروژه هاشون مونده بود،كه نگران حس كارگاه بودن،كه نگران رسم حياط بودن داشتن داد و بيداد ميكردن.
آمفي تاترو گرفتيم و با كلي خواهش كه زنگ رو زود بزنن همه جمع شدن.(در اين بين كه داشتم با خانوم بحريني صحبت ميكردم متوجه شديم ايشون هم 100% مخالفن!! چه فايده...)
آمفي تاتر:
خانوم عفاف جواب همه رو با حوصله ي هميشگيشون ميدادن.كه سمينار حلي هم بايد بياد همين روزا...كه چاره اي نيست...كه پروژه اي كه اين چند روز بسته شه به درد نميخوره...و...
در آخر هم بي نتيجه.ما بوديم كارگاهي كه 5 روز با ارزش افتاده بود جلو...
نه دلداري كمك بچه هاي نگران سوم جواب ميداد نه اجازه خروج از كلاس.
مسوولي كه دعوت بشه 1شنبه ،جمعه نمياد!!
پروژه هاي زيست براي رشد زمان ميخوان!!
و....
ولي همين بود.
همه ريختيم تو حياط براي كار كردن!!ولي بعد بحران و بود و بي فايده!!
لوگو برده شد توي نمازخونه تا بچه ها ببندن!
بعضيا طنابارو سفت كردن و خيليا براي تموم كردن كارت دعوتا راهي شدندو سوده هم براي خريداي ما رفت حسن آباد كه دستش درد نكنه!!
من و افسون و زهرا در جلسه مديريت بحران بوديم كه مارارو ببينيم.كه خبر دادن خانوم عفاف كار دارن...
رفتيم دفترشونو با كمي حرف كارگاه باز يه كم رفت جلو.بهتر از قبل شد.بعدشم صحبتهاي پول چاپ كارت و ميخ هاي آدم سيميا و ...بود.
بعد از ظهر هم خيلي خيلي زياد بوديم كه روي پروژه كار ميكردنو رسم رو سفت ميكرديم..زرد چوبه ميسابيدنو كارتاي دعوتو مي ساختن.
مهشيدو حديثم رفتند هد بند ببينن.
و مصدق هم بعد تاييد پوستر رفت كه تصحيحات سخت نهاييو انجام بده.احتمالا اگه خيل يتلاش كنه فردا اماده است براي چاپ!!كه بايد فردا مدارس رو دعوت كنيم كه بيان.
در نهايت:
پوستر و بروشور براي چاپ بايد چهارشنبه اماده باشه.جلسه سايز و آموزش و...هم صبح سه شنبه است!!
داوري دوشنبه است ولي از قرار لازم نيست 100% باشين.كافيه اطمينان بدين تا كارگاه تمومه!!
براي سفت كردن و اتمام رسم به خيلي آدم براي نگه داشتن و بالا رفتن از نردبون نيازه!!
براي ساخت لوح يادبود برين پيش گلنوش!
كارتها نياز به كمك دارن!!
آدم سيميا نياز به ايده و كمك در ساخت دارن.
نكته:اولها خيلي كمك ميكنن!! كار بكشين ازشون.
سومها هم هستند و اماده كمك. توي پروژه هاتون يا... اگه كمك ميخواين اصلا رودربايسي نكنين!!
بچه ها!! درست يا غلط تا الان پايه موفقي بوديم. بهمون و كارگاهمون اميد داشتن!! و دارن!!قبول دارم سخت شده!! خيلي هم!! من خودم به شخصه ترس هم دارم!! ولي بايد بتونيم كه همين باشيم!! 1 هفته تمام تلاشمونو ميكنيم و بدونين كه حتما حتما مثل دفعات قبل بهتر از حداقل ديگرانيم!! :)
و حالا نه ۱۱ روز!! بلکه
فقط ۷ روز مانده است!!
۱۳ روز مونده به کارگاه
به نام خدا !
الآن رسیدم خونه و دارم میمیرم ولی اومدم یه ۵شنبه رو آپ کنم حداقل
دیروز که موندیم لوگو و سقفو بزنیم، فمیدیم لوگو داخل نمازخونه تغییر شکل داده و نه تنها دایره بلکه حتی بیضی هم نیست. یه طرفش مستطیل و یه جا دیگه ش قلمبه و شبیه تخم مرغ شده بود. گفتیم بریم تو حیاط یه دایره بکشیم و رو اون درش بیاریم.. بماند که چی کشیدیم سر دایره هه و اینکه هی کاموا بلند و کوتاه میشد و مریم ربیعی حرص می خورد ![]()
با سطل آشغال، دایره ای نگهش داشتیم تا حالت بگیره و بیخیال داخلش شدیم. بعد امروز صب رفتم مدرسه میبینم بچه ها دورش جمع شدن با نگاه عاقل اندر سفیهانه نگا می کنن نظر می دن که نچ نچ پاهای دختره داره در میاد مثلا 
![]()
خلاصه امروز سومین ۵شنبه ی متوالی بود که جو کارگاه به اوج رسید. داخل کارگاه هنر یه سری داشتن دعوتنامه ها رو درست می کردن یه سری دیگه شهر فرنگو...
توی حیاطم که انقد خوب بود. توی دایره دیروزیه -روبروی نمازخونه- لوگورو کشیدیم و خطای اضافه رو با جارو پاک کردیم (ثبت خاطراته خب
- قبلش با سطل آب ریختیم و بعد پدیده ای به اسم جارو رو کشف کردیم
)
جلوی در اصلیه که میره تو کارگاه هنر با گچ نوشتیم کارگا
۸۷ (سرکش گ ![]()
و گچ ِ خطرناک نباید دست بچه -کیانا- داد
)
یه جای دیگه منو مهشید و بهاران با بدبختی طناب کنار آبنمارو بردیم بالای پنجره ی اتاق روبوتیک (سیم آبیه باید از رو رد می شد -اسمایلی خنده عصبی- ) و 10 دیقه بعد فمیدیم بهتره بیاریمش پایین /:)
صبونه (صبحانه) که زهرا مصدق جون
رفت برامون نون سنگک و دو تا پنیر پگاه (
) گرفت و ما تو پیلوت با دستای کثیف، مهربون خوردیمش و عکس گرفتیم.
سرود ملی هایی که دو تا زنگ تفریح گذاشتن و هر بار خیلی خوب بودن (یعنی واقعا خیلیا
) و ما مجبور میشدیم لوگومونو زود ببریم یه جای امن تا له نشه.
کاپشن گرون و نوی ملیکا ![]()
آدمای علاف بیکار ... ![]()
بالا رفتن زهرا خوبی از شیروونی و آیه الکرسیهامونو تابلوی "خوبی گفتن ممنوع" ![]()
فارغ التحصیلا و پیشایی که از پیکسلای لوگو خوششون میومد + سقف کارگاه!!
بالا رفتن طناب روبروی در ورودی، و جیغ و دادامون و ذوق. بعدم عکسی که گرفتیم و پیشا که صداشون از صدامون درومده بود
(چه عشوه هم میاد اوا
-اوا
-)
مژده و وا کردن گره های بهم پیچ خورده ی کامواها. و باد بعدش که همه شو خراب کرد...
ملیکا و افسون از پنجره های کتابخونه...
واااااااااااااای اوردن نردبون گنده هه که از اون بالای آبنما که وایساده بودم فقط میشه گف عالی بود :)) همه ی کسایی که صب تو حیاط بودن 20 نفری با هم کجش کرده بودن میوردن شبیه اتوبوس شده بود قشنگ :)) >:دی< (کی عکس گرفت ازش راستی؟ مهشید؟؟)
ساندویچا که واسه شون نفری هزار جمع کردیم و بعد با صوفیا راه افتادیم دنبال اغذیه فروشی فرد. وقتیم رسیدیم دیدیم چقد کثیییییییییفه.
(زنگ زدیم که چی بگیریم اول قرار شد قفقازی. بعد دیدیم 1400 تومنه دوباره زنگ زدیم کتایون با لحن مظلووووووووووووم گفت هر چی ارزون تره بگیر. گفتم الــــــــــهی بمیییییرم
هنوزم از وضعیتمون دارم میخندم
)
7 تا همبرگر مخصوص گرفتیم 800 تومن، 8 تام سوسیس 700 تومن :)) بعد میخواستیم حساب کنیم میشد 7 هشت تا. حالا هشت 7 تا
اونوخ دم مدرسه مهشید و مژگان و حدیث و مریم ر بودن که چون اجازه نگرفته بودیم قایمکی رفتیم تو
...
بالا رفتن خوبی از نردبون گنده هه واسه بستن کامواهای روبروی آبنما و استرس افسون :))
عکس گرفتنای من
(می گم افسون کلا یاد عکس گرفتنای اون لحظه م میفتم)
و قیچی ای که نداشتیم و تمام مدت کامواهارو با سیم چین روبوتیکیا می بریدیم.
1- خانوم بهاران پور احمدی دیروز به خاطر معدلشون قبل اینکه تشریف ببرن خونه وسط دفتر کامپیوتر بنده یه وصیت نامه نوشتن که اگه مقتول شدن پولای کارگاه از دست نره. دیه شونم به کارگاه بخشیدن
بهاران که زنده موند (:-y) ولی وصیت نامه ش هست. اینجام می ذارمش فقط بذارین این 7 شب خونه اومدنای کارگاه تموم شه .. ![]()
2- امروز لباس لوگو تا یه جایی پیش رفت و لوگومون الآن دیگه کج نیست و در ضمن خوب شده. سقف اولیه که تموم شده و سقف قرینه شم نصفش کامل شده و ایشالا فردا تمومش می کنیم. راستی DNA هم انگار شد طیف آبی...
3- دیروز -4شنبه- صب ِ خیلی زود حدودای 7 اینا، کنار کتابفروشی، فروش پیکسل لوگو و آرم سمپاد. لوگو در عرض 10 دیقه و یه ذره بعدترشم آرم سمپاد تموم شد. سفارش بعدی نمیدونم کی میرسه. در ضمن گذر شماره ی 2 ِ زینگوله دار درومد. کتابفروشی هم هنوز دایره و من باز نمی دونم کی 10 روزش داره تموم میشه. از شنبه حساب کنین. و آها پوستر هم آماده شد ! مدرسه گفته بود باید گوشه ی پوسترتون بزنین "به مناسبت سی امین سالگرد انقلاب اسلامی"!!!! ... ما نوشتیم همراه با سی امین سالگرد انقلاب..
4- مهسا استیکارو ازم گرفته. امروزم 13 روزو نداد
فقط یه بار دیگه بگین فتحی استیک بده ها.
5-من خوابم میاد ![]()
![]()
6- هفت شو ![]()
7- فردا جمعه است و تا ساعت 2 مدرسه ایم. به نیروی انسانی نیاز داریم. در ضمن فقط و فقط برای زیباسازی میتونین بیاین و آزمایشگاها بسته س و کسی امکان اینو نداره که رو پروژه ش کار کنه.
پ.ن. این بالاییا پی نوشت بودن.
آخــــــــــــش ! ...

١٤روز مونده به کارگاه
به نام خدا !
ساعت نزدیکای ٥ ئه و ما مدرسه ایم..
اومدم یه خبر فوری آپ کنم:
فردا هر کی می تونه lotfan بیاد مدرسه. اجازه دادن تا ٦ و ٧ بمونیم.
و پس فردا (جمعه) به آدم برای موندن تا ساعت حداقل ٢ نیازمندیم... shadidan
residam khoone baghieye emroozo up mikonam (computere robotic farC nadare nesfesh too persianblog shod nesfesh inja) :D
۱۷ روز مونده به کارگاه
به نام خدا !
طرح مصدق (طرح 1) با اکثریت آرا انتخاب شد (تو کامنتای پست قبلی میتونین ببینین)
دیروز که رفتیم مدرسه نصف سقف کارگاه زده شده بود. چون یه طرف ِ تارو پودا که 5شنبه زده شدن (و برف هم با شروع کار ما شروع به باریدن کرد) - جمعه هم باز بچه ها اومده بودن یه قسمت دیگه رو زده بودن.
اما دیروز زنگ تفریح اول یه سری طرح جدید واسه سقف ارائه شد!!!! .. که باعث میشه دوباره حداقل نصف کامواهارو دراریم از اول...
کتابفروشی هم راه اندازی شد .. به مدت 1 هفته هم ادامه داره. ته پیلوت !
آفتاب هم منتشر شد که نصف گذر داخلش بود و خانوم مصطفوی خوندنش اما خانوم جولایی باز گفتن باید خودشون میخوندنش..
بعد امروزم استیکای 17 روز رو تقریبا همه -حتی اولا و سوما- داشتن. یعنی تعداد زیادی استیک مصرف میشه و در نتیجه شدیدا به استیکرای اهدایی شما نیازمندیم.
بچه هام امروز بعد مدرسه لباس لوگو گنده هه رو شروع کردن...
دیگه همین دیگه. زیاد طولش نمیدمو رسمیش نمیکنم که آپای قانون دار نباشه و در نتیجه این روزا زودتر بشه آپ کرد.
۲۰ روز مونده به کارگاه
یا هو ... !!
امروز ۵شنبه ست و ما مدرسه ..
قرار شد رای گیری پوستر توی فرزگاه انجام بشه. ۴ تا طرح نهایی انتخاب شد که از بین اونها شماره ی طرح رو کامنت بذارین !!
۱- طرح مصدق: از یکی از پنجره های کتابخونه عکس می گیریم (چند تا عکس که هر دفعه یکی از بچه ها توی پنجره وایمیسه!!) بعد کنار هم می ذاریمشون و در نهایت اینطوری می شه که از هر پنجره یکی از بچه ها بیرون اومده و همه دارن به یه نقطه ی مشخص که آرم کارگاهه نگاه می کنن..
۲- یکی از لوگوهای فرناز: پله مانند نوشته شده کارگاه و یه آدم داره از پله ها بالا میره و به خورشید می رسه. طرحش از کناره و سیا سفیده !
۳- طرح ستاره: بچه ها به شکل لوگو توی حیاط وایمیسن و یکی از بالا عکس میگیره.
۴- دست بچه ها: ۸ تا دست مشت شده روی هم دیگه که آخرین دست باز شده و داخلش لوگوی کارگاهه !
با اسمی که شناسایی بشین رای بدین وگرنه قبول نیس!!
۲۸ روز مونده به کارگاه
یا هو ... !!
امروز در حالیکه ۲۸ روز مونده به کارگاه، جلسه ی در آمد زایی، پوستر و هنر هر سه و به نوبت توی کارگاه هنر برگزار شد که گزارشش رو می خونین:
ممنون از گلنوش بابت نوشتنش..
امروز بعد از آخرين امتحان جلسه پوستر بود كه توش راجع به همه چي حرف زديم. اول از پوستر شروع شد.
تقريبا هيچ كس هيچ ايده اي نداشت و قرار شد به جاي اينكه همون موقع بهش فكر كنيم، همه هر وقت زهرا مصدق رو ديدن طرحاشونو بدن بهش و جلسه ي بعدي يكشنبه باشه.
بعد بحث رفت در باب زيبا سازي. اول از همه پرسشي بنيادين مطرح شد: "فرفره ها، بودن يا نبودن؟! زهرا خوبي توضيح داد كه قرار شده روي آب نما با فرفره بنويسيم كارگاه 87. ايده اوليه از زهرا مصدق بوده كه با فرفره يه كاري بكنيم. مصدق يه سري طرح فرفره، حتي فرفره هاي چند طبقه و چند پره نشون داد. درباره ي رنگ و جنسشون هم حرف زده شد. اما به نظرم يه سري بچه گانه بود و تازه اگه روز كارگاه باد نمي وزيد چي؟!
خلاصه تا آخر همه اين ايده تصويب نشد. راجع به پيكسل ها هم بحث شد. ايده ي پيكسل هاي كاريكاتوري رد شد چون تصويرها وقتي كوچيك بشن ديگه قشنگ نيستن و كلا بچه ها چيز جدي تري مي خواستن كه اتحاد بچه ها رو هم حفظ كنه و سليقه اي نشه.
بالاخره طرح آرم سمپاد ساده و لوگو براي پيكسل ها تصويب شد و به دنبال جايي هستيم كه سريع تعداد زيادي پيكسل بزنه و ارزون باشه. گويا اين جاي فعلي قيمت رو بالا گفته! موضوع بعدي لوگو بود. زهرا خوبي توضيح داد كه يه نوع پلاستيك هست كه رنگ بشه همچنان نور رو عبور مي ده، خيس بشه چيزيش نمي شه و كار باهاش سخت نيست.
تلفيق اين متريال با لوله هاي سردر پارسالي ها شكل نهايي لوگو شد كه ساختنش از فردا شروع مي شه. به دوستان بگم كه نياز به رنگ ويترال داريم و اگه مي تونين بيارين. در ادامه ي بحث زيبا سازي همه موافقت كرديم كه از يه تم براي زيبا سازي استفاده كنيم كه همه جا باشه و يه فضاي يكدست بده.
چوب و فلز تصويب شد و قراره توي راهرو ها، حياط، كارت دعوت ها و لوح هاي سمينار ازشون استفاده شه.
همچنين ايده ي آدم هاي سيمي هنوز تقريبا بي استفاده مونده و فقط قرار شد آدما در ابعاد بزرگتر ساخته شن.
براي سقف رمزي، اونجايي كه يه اتاقك كوچيكه و سقفش بغل راه پله بي استفاده ست، ايده ي دي ان اي قراره انجام شه. يه دي ان اي كه آداماي سيمي دارن ازش بالا ميرن. در نهايت كاراي زيبا سازي دسته بندي شد و مسئول هر گروه مشخص شد و هركي مي خواد كمك كنه بره پيش اين آدما:
لوگو: افسون افضل و بهار امری
موسیقی: مژده آرين نژاد و صوفيه معلمی پور
کارت دعوت ها و کارت بچه ها: نگار نقاش زاده
لوح های سمینار: گلنوش نصیری
راستی تعداد آدمایی که موندن زیاد بود ! .. و بچه ها خیلی کار داریم.
در ضمن تاکید می کنم، پوستر رو هر چه سریع تر نیاز داریم. تا روز یکشنبه هر وقت مصدق رو دیدین طرحتون رو بدین بهش و یکشنبه زنگ نماز، جلسه ی نهایی پوستر توی کارگاه هنر برگزار می شه و طبیعتا" خیلی مهمه.
برای دیدن عکس ها به ادامه ی مطلب مراجعه کنید !
۳۰ روز مونده به کارگاه !
یا هو ... !!
گزارش جلسه از یاسمین رضایی:
جلسه ی عمومی کارگاه امروز ۲۳ دی بعد امتحان دینی برگزار شد.
تعداد بچه ها کافی بود ، این خودش کلی دلگرم کننده بود... و مایه ی خوشحالی البته!! ![]()
۱. گروه زیست: اول سرگروه زیست (نیکو آخوندی) راجع به پروژه های زیست صحبت کرد و اینکه داره کم کاری میشه تا حدی.
۲. درآمدزایی: مهتا کلاهدوز درباره ی فروشگاه گفت.کتاب قراره بفروشیم، کرم کتابایی که حاضرن کمک کنن اعلام آمادگی کنن لطفا!!
۳. طراحی پوستر: جلسه ی طراحی پوستر خواهیم داشت >> ۴شنبه بعد مدرسه تا حدود ساعت ۱۲.یه سرپرستی زهرا مصدق
۴. گروه هنر: زهرا خوبی راجع به جدا شدن بخش زیباسازی و هنر حرف زد و اینکه خودش میشه مسول زیباسازی و مسولیت هنر رو به فرناز رزمگاه میده. درمورد زیبا سازی و نظم غرفه هام صحبت کرد و گفت قراره لوگو رو روز کارگاه با یه طنابی چیزی بین ۲ تا ساختمون اصلی آویزون کنن! (باحال میشه ها؟!) ![]()
۵. خبر!! : افسون افضل یه سری خبرای خوشحال کننده داد که ذوق کردیم جمیعا!
یکی اینکه معلمای ورزش گفتن شنبه ی قبل کارگاه(۱۹ بهمن) می تونیم نریم باشگاه! بعد اینکه زنگ آزمون اون هفته رو هم آزمون نذاشتن و خالیه. درضمن آقای نصرتی هم قهر کردن بابت اون اعتصاب به یاد موندنی مون(!) و بچه های ۲۰۴ و ۲۰۲ باید برن معذرت خواهی! (یعنی ..... خب بهتره که برن!)
و دیگه اینکه سفر امسالمون سر جاشه و می ریم.یه نکته ی خیلی مهم دیگه اینکه گفتن بچه ها می تونن بمونن بعد مدرسه رو پروژه هاشون کار کنن و تاکید کردن که بعد مدرسه بمونین و کار کنین! (چشم!):دال
۶. علمی: لعیا قدرتی درباره ی فیزیک سرا صحبت کرد.تاکیدش رو این بود که فیزیک سرای امسال خیلی با پارسال متفاوته و موضوع پروژه ها جالب ترن ؛ لطفا اعلام آمادگی کنید! ![]()
۷. اتاق فکر: نازنین علیپور یه پیشنهاد جالب داد که فعلا الته در حد پیشنهاده فقط.گفت می تونیم برای اینکه کارگاهمون حالت "نمایشگاهی" به خودش نگیره و واقعا بشه بهش گفت "کارگاه!" ؛ هر گروهی می تونه موازی با ارایه پروژه هاش مسابقه هم بذاره توی قسمت خودش.که این نفی شد و قرار شد یه چیزی با همین موضوع داشته باشیم به نام "اتاق فکر". نظراتونو بگین دوستان!!
۸. انتظامات: مهدخت مخلصیان هم گفت که یه سری آدم خشن و تا حدی سخت گیر می خوایم واسه کنترل نظم کارگاه و سمینار.کسایی که پروژه ندارن و برای اینکار داوطلبن .... اعلام آمادگی لطفا!!
۹. گروه نجوم: سارا یوسفی گفت بچه های نجوم بمونن بعد مدرسه کار کنن!
۱۰. اریگامی: بچه ها خواهشا کسایی که طرح دستشون مونده بیان تحویل بدن! (یا به من یا ندا مکرم۲۰۴) یه تیم فعال هم می خوایم که رو اریگامی کار کنن.اعلامیه هاشو باز می زنیم روی بورد.اریگامی یه بخش زیر مجموعه ی هنره که اگه بشه و آدمای فعالی اقدام کنن براش می خوایم تاحدی با ریاضی هم تلفیقش کنیم! (پگاه یه قولایی داد راجع به گروه ریاضی...!)و.... اعلام آمادگی!! ![]()
دو سه تا عکسم هست که توی ادامه ی مطلب ببینین !